کد مطلب: 48998
 
روایت مادر شهید از 36سال گمنامی یوسفش؛
دلم برای آغوش غلامحسین پر می کشد/ هیچ مسئولی در خانه ام را نزد
این روایت قصه پر غصه مادری است که هنوز هم صدای کلون در خانه چشم های کم سویش را روانه در حیات می کند تا شاید یوسفش از راه برسد و شفای چشم هایش را از آمدن او بگیرد.
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۲۵
 
به گزارش زاهدانه، روایت، روایت نانوشته وناخوانده ای است. حکایت یک فراق و بی خبری 36 ساله، یک انتظاری وچشم براهیِ طولانی و طاقت فرسا؛ باز هم خبر از شناسایی و بازگشت پیکر مطهر ۹۳ شهید گمنام دوران دفاع مقدس در مناطق عملیاتی مربوط به عملیات‌های فاو، خیبر، والفجر ۸ و تک دشمن بعثی به میهن باعث روشن شدن بارقه ای از امید در دلهای خانواده هایی شد که سالهاست گوش به زنگ خبری از آمدن پیکر فرزندان خود هستند.
مادرانی که جگر گوشه های خود را برای دفاع از کیان این مرزو بوم راهی میدان نبرد حق علیه باطل کردند و هم اکنون نیز با گذشت سی و اندی سال از پیروزی انقلاب اسلامی چشم انتظار بازگشت تکه ای از پیکر فرزند خود هستند.
به همین مناسبت خبرنگار ما به سراغ یکی از این مادران داغدیده ای می رود تا مرور کند قسمتی از سالهای فراق و چشم انتظاری را؛ براستی ستودنی هستند مادرانی که با صبر و بردباری غم فراق فرزند را بر دوش می کشند.
ترور 25 ایرانی بی‌گناه در 16 بهمن ماه سال های 1358 تا 1375 در ایران توسط گروهک تروریستی منافقین هیچگاه از دل صفحات تاریخ پاک نخواهد شد زیرا هنوز هم تعدادی از شهدای این سالها مفقود الاثر هستند و هیچ نام و نشانی از آنها یافت نشده است بگونه ای که یک نمونه بارز از این شهدا را در شهرستان زاهدان می توان جستجو کرد؛ آری! شهید غلامحسین یاسا همان نوجوان 19 ساله ای که برای ادای دِین خود راهی میدان مبارزه با دشمن شد و توسط اشرار در 16 بهمن ماه سال 58 در عیدگاه زاهدان به درجه رفیع شهادت نائل گردید.


روایتی از 36 سال چشم انتظاری
به روایت خبرنگار ما، صبح امروز راهی منزل یکی از خانواده های شهدایی شدیم که فرزند آنها در درگیری سال 58 شهرستان زاهدان برای دفاع از میهن به شهادت رسید و هم اکنون با گذشت 36 سال هنوز فرزند آنها مفقودالاثر است و اما در این بین مادر این شهید بزرگوار سالهاست در کنج خانه منتظر شنیدن خبری از شناسایی پیکر جگر گوشه اش است؛ این را با به صدا در آمدن کلون در شکسته خانه و نگاه خیره او به سمت در می توان احساس کرد زیرا به گمانش خبری از شاهزاده 36 ساله خانه اش برایش آوره اند.
مادر شهید یاسا همان پیرزن 85 ساله ای است که به رسم میهمان نوازی با جسمی ناتوان و لزران لرزان در حالی که سرفه امانش را بریده عصایش را محکم می گیرد و به استقبالمان می آید اما نگاه خیره او به سمت در حیاط خبر از چشم انتظاری برای کسی می دهد که گویا سالهاست چه به راه آمدنش است.
دیوارهای ترک خورده، سادگی، بی ریا بودن اهل خانه و قدیمی بودن اتاق ها که به واسطه یک لامپ مهتابی روشن شده بود تمرکزمان را از بین برد زیرا زندگی کردن در چنین خانه ای آنهم برای مادری که سالهاست چشمانش به در نیمه بسته حیاط خیره مانده تا بلکه خبری از فرزندش بیاورند سخت است.

هنوز امید دارم که یک تکه از پیکر فرزند را برایم بیاورند
روایت صبر و استقامت مادران مفقودالاثر روایتی توصیف نشدنی است که هیچ واژه‌ای نمی‌تواند گویای آن باشد، مادرانی که سال‌ها در فراق فرزندانشان روزگار می‌گذرانند، ناله‌هایشان بوی انتظار می‌دهد وآنقدر قانع‌اند که حتی با تکه‌ای از استخوان‌ فرزندانشان آرامش می‌گیرند.
براستی که دلش همچون هوای ابری گرفته و بغض آلود است زیرا سی و شش سال چشم انتظاری و اشکِ چشم مادر در فراق فرزند که خشک شدنی نیست به همین علت است که نه دل رفتن دارد نه روی ماندن، راز عمر خود را در انتظار فرزندش غلامحسین می داند و با هر سخنی که با ناتوانی می زند ذهنش تا دور دستهای زندگی اش می رود و قطرات اشک نیز چون چشمه ای جوشان از دو چشمش بیرون می آید، با نگاهی خیره به در نیمه بسته حیاط می گوید: سالهاست در کنج این اتاق منتظر بازگشت پسرم هستم من هنوز امید دارم که یک تکه از پیکر فرزند را برایم می آورند.
چه سخت است انتظار مادر در کنج خانه که هرزگاهی نیم نگاهی به قاب عکس فرزند می کند و با آه و حسرت به در خانه می نگرد و هنوز هم پس از سالها انتظار به یک پلاک و چند تکه استخوان دلخوش کرده است.
در فکر فرو رفته بودم که سرفه های پی در پی این مادر شهید باعث شد به اصل موضوع برگردم، نفسی برای حرف زدن ندارد زیرا نبود غلامحسین نه تنها سوی چشمانش را گرفته بلکه نفس کشیدنش را هم با مشکل مواجه کرده این را از روی دستگاه اکسیژنی که کنارش گذاشته براحتی می توان فهمید، با صدایی لرزان و چشم هایی گریان از تنها دخترش می خواهد تا برایمان از فرزندش بگوید.

سالهاست که چشمانمان به در است شاید خبری از او برایمان بیاورند
سکینه یاسا خواهر شهید "غلامحسین یاسا" در گفت و گو با خبرنگار ما می گوید: غم از دست دادن برادر آنهم وقتی سایه تکیه گاهی چون پدر را بالای سرت احساس نکنی، خیلی سخت است.
وی بیان می کند: 2 خواهر و سه برادر بودیم خواهرم بعلت بیماری فوت کرد و غلامحسین که دومین فرزند خانواده بود با اینکه 17 سال بیشتر سن نداشت و برای امرار معاش خانواده مشغول به کارگری بود که بر حسب ادای دین و وظیفه ای که بر دوش خود احساس می کرد به دفاع از انقلاب برخواست و در سال 58 در درگیری با منافقان در عیدگاه زاهدان به شهادت رسید بگونه ای که می توان گفت افرادی که در آن سال در این درگیری به لقاءالله پیوستند تقریبا جزء اولین شهدای انقلابی بودند.
خواهر شهید یاسا در وصف خاطراتی از برادرش بیان می کند: یادم می آید هر زمانی که به خانه می آمد برایم هدیه ای می آورد هر چند کوچک بود اما برایم ارزش داشت و اکنون سالهاست که چشمانمان به در است شاید خبری از او برایمان بیاورند.


36 بهار و پاییز را به انتظار نشسته ایم
اشکهایش را پاک می کند و ادامه می دهد: هربار که خبر از تفحص شهدا به گوشمان می رسد با ذوق و شوق فراوان به استقبالشان می رویم شاید در این میان خبری از یوسف گمگشده ما هم باشد اما سی و شش سال است که پاییز، زمستان، بهار و تابستان ها را به انتظار نشسته ایم.
وی با اشاره به اینکه اگر یاددواره ای برگزار نشود مسئولین زیاد رسیدگی نمی کنند، می گوید: سالها چشم انتظاری مادرم برای غلامحسین سوی چشمانش را گرفته در این مدت تنها مسئولان بنیاد شهید بودند که آنهم برای درمان و ویزیت مادرم بطور رایگان و منظم به منزل ما می آیند و تا آنجایی که در مقدور است به ما رسیدگی می کنند اما سایر مسئولان تاکنون حتی یکبار هم در این خانه برای عیادت از مادر شهید نیامده اند.

وی در ادامه می گوید: تنها خواسته ای که از مسئولان بنیاد دارم این است که سهمیه پرستاری مادرم از مرداد ماه امسال قطع شده و من نیز به تنهایی توان رسیدگی به همه کارها را ندارم از همین جهت تقاضا دارم برای رفع این مشکل چاره ای بیندیشند و در بازسازی این خانه که تنها یادگار خاطرات کودکی ما با برادرمان است نیز کمکی کنند.
این خواهر شهید در پایان سخنانش در حالی که اشکهایش را پاک می کند از داخل همین اتاق کوچک که احساس می کنی هر لحظه بر سرت آوار می شود نیم نگاهی به در حیات می اندازد و می گوید: وقتی شهدای گمنام را شناسایی می کنند هنوز امیدواریم شاید یک تکه از پیکر برادرم را برایمان بیاورند تا دلمان آرام بگیرد.

انتهای پیام/
Share/Save/Bookmark
 
 
{DOC_FEEDBACK_FORM}