
گزیده ای از سرمقاله روزنامه های شنبه
16 آذر 1392 ساعت 9:32
سرمقاله روزنامه کیهان،خراسان،رسالت،وطن امروز،جمهوری اسلامی و ... را میتوانید در این قسمت بخوانید.
مطلبی که روزنامه کیهان در ستون یادداشت روز شنبه خود با عنوان«ادامه 16 آذر یا... ؟!»از حسین شمسیان به چاپ رساند را در ادامه میخوانید:
60 سال پیش و تنها چند ماه پس از کودتای شوم 28مرداد، زمانی که ابر سیاه وحشت و سایه هولناک خفقان بر کشور سایه انداخته بود، زمانی که رهبران و پیشگامان نهضت بیداری مردم و علمای تراز اول مبارز در زندان و تبعید بودند، آمریکا با اطمینان از اینکه کودتایش ایران را به جزیره ثبات! تبدیل کرده نیکسون، معاون رئیس جمهور وقت آمریکا را راهی ایران کرد. رژیم دیکتاتور پهلوی که نوکر و نوکرزاده بود، همه چیز را برای این سفر پیشبینی کرده بود چند روز قبل از آن هم رابطه با انگلیس خبیث برقرار شده بود و سفارت بازگشایی شده بود. تدابیر شدید امنیتی خبر از سفری امن میداد. اما ناگهان غیرت انقلابی فرزندان ملت در دانشگاه تهران درخشید و جوانان غیور علیه حضور نیکسون تظاهرات کردند. رژیم که غافلگیر شده بود وحشیانه به صف دانشجویان یورش برد، 3 تن را به شهادت رساند، عدهای را مجروح کرد و جمع کثیری را هم روانه زندان کرد. خون آن شهیدان چراغ مبارزه در دانشگاه را روشن کرد و سالها بعد که امام راحل، پیشوای بلامنازع مبارزه و جهاد فیسبیلالله شد، دانشگاه به عنوان بازوی مهم مبارزه، همراه مردم شد و در پیروزی انقلاب اسلامی نقش موثر و به سزایی ایفا کرد.
حرکت آن روز دانشجویان انقلابی، هدفی روشن داشت و دشمنی مشترک را نشانه رفته بود. در بین جوانان آن روز از عارف مبارزهجویی چون شهید دکتر مصطفی چمران تا کسانی که تمایلات دیگری داشتند حضور داشتند اما آنها با درایت و فهم بالا، دشمن اصلی را شناختند و همه اختلافات درونی را کنار گذاشتند و در یک نقطه متفق شدند، اینکه آمریکا دشمن اصلی مردم ماست و به قول امام(ره) باید هرچه فریاد هست بر سر آمریکا کشید.
در نقطه مقابل، آمریکای زخمخورده از این حرکت ضد استعماری دانشجویان، به شیوه معروف «فتح از درون» رویآورد و سعی کرد «اسب تروای» خود را به درون دانشگاه گسیل کند. آنها سعی کردند نوکران فکری خود را در صف استادان دانشمند و دلسوز کشورمان رخنه دهند تا روح وابستگی و ذلت را در جوانان ما پدید آورند اما این کافی نبود! در کنار القاء یاس و حقارت توسط این افراد خودباخته، باید جنبش دانشجویی هم از مسیر اصلی خود منحرف میشد، باید پوسته مبارزه حفظ میشد اما جهت آن تغییر میکرد! باید مبارزه و خروش دانشجویی ادامه مییافت اما علیه هر چیزی جز آمریکا! مخصوصا آن که انقلاب اسلامی، مبارزه را به بستر اصلی آن کشانده بود، پس دست به کار شدند و تشکلهای گوناگون مثل قارچ در هر دانشگاه و دانشکدهای روئید و دانشگاه به «اتاق جنگ»تبدیل شد! اما جنگ علیه که و چه!؟ بیشترین هنر! اغلب این تشکلها و جریانهای دستآموز- و نه تشکلهای اصیل دانشجویی- جنگ علیه یکدیگر، علیه مسئولین دانشگاه و نهایتا جنگ با نظام برخاسته از خون شهیدان بود! با آن که در طول دوران جنگ تحمیلی، دانشگاه کانون رویش رزمندگان و شهیدان فراوانی بود اما پس از جنگ تدریجا برخی جریانهای سیاسی مجری سیاست «فتح از درون» شدند و با طمع در نسل جوان و جریان دانشجویی، دانشگاه را از کانون علم و مبارزه علیه شیطان بزرگ آمریکا به آوردگاه حقیر منازعات سیاسی و اردوکشیهای انتخاباتی تبدیل کرده و کوشیدند با حمله به این نهاد انقلابی و آن رسانه ارزشی و حمله به شخصیتهای خدوم، ترویج لاابالیگری و اباحیگری را جایگزین هدف متعالی و بلندمرتبه شهدای جنبش دانشجویی کنند و نه تنها به جای مبارزه با استکبار مناقشات بیپایه و خود ساخته درونی تقویت شود،
بلکه عملا هوس و آرزوی رابطه با آمریکا، بالاترین آرزوی برخی جریانات فریبخورده دانشجویی شود! مرور و کالبد شکافی هشت سالروز 16 آذر دوره اصلاحات، به خوبی از سوءاستفاده جریانات سیاسی و تاثیر اسب ترواهای غرب بر برخی از جریانات دانشجویی حکایت میکند. اما در مقابل این جریان واداده که سعی میکرد جنبش دانشجویی را به زانو زدن در برابر آمریکا وادارد و با نشخوار تئوریهای نخنمای یکیدو قرن قبل غرب، روح خودباوری را در آنها بخشکاند، جریان اصیل علمی و فکری دانشجویی رخ نمایاند. این حرکت اصیل از یک سو کمر همت به رفع نیازهای علمی و زیربنایی کشور بست و در مجاهدهای خاموش و بیریا هر آنچه جهان غرب با تکبر و تفرعن از مردم ما دریغ میکرد را به دست آورد و از دیگرسو مبارزه جدی و علمی و عملی با استکبار و حضور فعال و همه جانبه در جبهه مقابله با آمریکای پلید و زنده نگهداشتن یاد و نام شهدای دانشجو را نصبالعین خود قرار داد. تاکیدات مکرر رهبر فرزانه انقلاب بر لزوم قرار گرفتن کشورمان در قلههای علمی و فناوری جهان سبب شد تا این جریان احساس مسئولیت کند و طی دورهای حدودا ده ساله افتخاراتی بیافریند که هیچ کس تصور آن را هم نمیکرد. ستارههای پرفروغی چون شهریاری، علیمحمدی، احمدیروشن و... پرچمداران جریان علمی بودند که تعریف جدیدی از حرکت دانشجویی به ما نشان دادند.
آنها نه شیشهای شکستند نه جایی را به آتش کشیدند نه عکسی راپاره کردند و نه به هیچ یک از مقدسات توهین کردند. آنها به اشاره دست یک نفر یعنی امام و مقتدای خود به سوی قلهها حرکت کردند و راهی روشن از خود به یادگار گذاشتند.اما این راه برای برخی یک عیب و اشکال دارد! جوانی که دل در گرو دین و انقلابش دارد به درد بهرهبرداری سیاسی گروههای سیاسی و جریانات موجسوار نخواهد خورد! و این همان عیب و اشکال راه پرافتخار شهیدان علمی کشور است! چاره کار از نظر آنها خیلی هم دشوار نیست! باید بار دیگر جوانان دانشجو را از هویت دینی و هستی علمیاشان خالی کرد. باید سرگرم به مناقشات داخلی و پوچ و بیحاصل بشوند. باید شانههای خوبی برای جریانات سیاسی از درون دانشگاهها پیدا کرد. باید دانشگاه و دانشجو را با ارتجاع و بازگشت هولناکی روبرو کرد باید به قبل از سال 1332 برگردند و در حالی که جهان به رویارویی با آمریکا مشغول شده، بند ذلت و بندگی را به گردن بیاویزد! و بعد از آن واپسگرایی از اهداف 16 آذر را جشن بگیرند! این روزها یک جریان سیاسی آلوده اصرار دارد دانشجوی ما از همه راه آمده توبه کرده و پیش پای کدخدای جهان زانو بزند!
این 2 راه مشخص و غیرقابل انکار است؛ راه شهدای 16آذر 32، راه شهدای علمی کشور و راه احمدیروشنها در مقابل راه سرگرم کردن دانشجویان به مناقشات ساختگی و نهایتا زانو زدن در برابر آمریکا. نماد و نشانه بارز این دو راه را در 16 آذر هر سال شاهدیم. امسال هم باید دید چه کسی از کدام راه سخن میگوید؟ آیا حق هفتاد و چند میلیون ایرانی و بیش از چهار میلیون دانشجو در تریبونها و مراسم روز دانشجو مطرح میشود یا موهومات دشمنپسند حرف اصلی مراسم بعضیها میشود؟ آیا سعی میشود حقوق ضایع شده ما به دست آمریکا مطرح و مطالبه شود یا عدهای در قامت نمایندگان جنبش دانشجویی و همه دانشجویان، آرزوها و اوهام سیاسی خود را و رویای ذلت در آغوش آمریکا را از تریبونها فریاد خواهند کرد؟ و بالاخره باید صبر کرد و دید متولیان امر و مسئولین وزارت علوم، دل در گرو استمرار پیشرفت و افتخارات علمی کشور دارند یا به دمیدن در تنور اختلافات موهوم و تبدیل دوباره دانشگاه به اتاق جنگ رضایت میدهند!؟ گرچه مردم ما تجربه این راه را در دوره اصلاحات از سرگذرانده و ثمر آن را هم دیدهاند.
علیرضا رضا خواه در مطلبی که با عنوان«ماندلا نماد انقلابي گري عقلاني»در ستون یادداشت روز،روزنامه خراسان به چاپ رساند اندکی در رابطه با زندگی ماندلا نوشت:
نيکلو ماکياولي انديشمند ايتاليايي معتقد بود، «اگر مردم از تو بترسند خيلي بهتر است تا تو را دوست داشته باشند»؛ او در کتاب شهريارش اربابان قدرت را اين گونه پند مي داد «اگر فکر کنند تو بي رحمي، خيلي بهتر است که تصور کنند تو مهربان و بخشنده اي» ؛ توصيه هايي که سال هاي سال سرلوحه سياستمداران در اقصي نقاط جهان بود. ماکياوليسم به معني پايان اخلاق در سياست، در تفسير جنبش آزاديخواهي ضد نژاد پرستي آفريقاي جنوبي نيز معتقد است: " وقتي که "نلسون ماندلا" و "اف . دابليو دکلرک" قرار داد لغو آپارتايد را امضا کردند، اينجا يک توافق اخلاقي صورت نگرفت که در آن نلسون ماندلا از نظر اخلاقي جبهه آپارتايد را قانع کرده باشد که کار بدي مي کنند. اينجا آپارتايد زير چکمه هاي جنبش آزاديخواهي ضد نژاد پرستي شکست خورده و به زباله داني تاريخ سپرده شد. " در مقابل ماکياوليسم مي توان آرمان گرايان تخيلي را ديد که کليد واژه اصلي ايشان "پرهيز از خشونت" و يا همان مبارزه بي خشونت است؛ آنان نيز همچون گروه پيشين نلسون ماندلا را تجسم عيني اعتقاد خود دانسته و نوشتند" مائو (مائوتسه تونگ) و بسياري از انقلابيون و محافظه کاران قرن بيستم اعتقاد داشتند که قدرت از لوله تفنگ بيرون مي آيد، ولي خشونت پرهيزاني چون مهاتما گاندي و نلسون ماندلا بارها نشان داده اند که قدرت از عدم خشونت ناشي مي شود" اما به راستي ماندلا که بود؟
نام اصلي او نلسون نبود. رولي هلاهلا ماندلا ۹ ساله بود که معلم دبستان متديست (شاخه اي از کليساي پروتستان) نام انگليسي نلسون را براي او انتخاب کرد. اين اتفاقي عادي در آفريقاي جنوبي و ساير نقاط اين قاره بود که براي کسي نامي انگليسي انتخاب کنند، تا خارجي ها بتوانند راحت تر نام او را تلفظ کنند. معني لغوي رولي هلاهلا "کندن شاخه درخت" است، ولي معني رايج آن "دردسرساز" است. با اين حال در آفريقاي جنوبي، ماندلا را اکثراً به نشانه احترام با نام قبيله اي اش "ماديبا" مي خواندند.
خانواده او از حکام محلي بودند که بخش زيادي از املاکشان را استعمارگران تصاحب کرده بودند. پدر بزرگ او پادشاه قبيله تمبو بود. پدرش هم از روساي قبيله بود. ولي سرنوشت خود او انقلاب بود و نه سلطنت. وقتي نلسون ۹ ساله بود پدرش درگذشت و بعد از آن رهبري و رياست از طريق ايجاد اجماع را از نايب الحکومه اش در قبيله ياد گرفت. بعد از تحصيل در مدارس شبانه روزي به تنها دانشگاه مخصوص سياهان در آفريقاي جنوبي رفت. از همانجا شروع به طغيان کرد، از دانشگاه اخراج شد و از ژوهانسبورگ سر درآورد. در آنجا يک اولدزموبيل سوار مي شد، لباس هاي شيک مي پوشيد و حقوقدان شد. او اولين سياهپوستي شد که در آفريقاي جنوبي دفتر وکالت تأسيس کرد. در دهه ۵۰ ميلادي رفته رفته قوانين آپارتايد (تبعيض نژادي) اِعمال مي شد و فعاليت ماندلا در کنگره ملي آفريقا بيشتر مي شد. خيلي زود به خاطر سياست هاي تبعيض نژادي با دولت وقت درگير شد. ماندلا مرتبا دستگير و از فعاليت سياسي منع مي شد. اما لحظه اي که در سال ۱۹۶۰ در شارپ ويل شاهد آتش گشودن پليس به روي معترضان بود، نقطه عطفي در زندگي او شد. ديوار خوابگاه دانشجويي که به آن پناه برده بود هدف چندين گلوله قرار گرفت. شصت و هفت نفر از معترضان عليه قوانين محدوديت آمد و شد براي سياهپوستان بر اثر تيراندازي پليس کشته شدند. ماندلا در آن زمان دريافت که اعتراضات مسالمت آميز به بن بست رسيده است.
او شاخه نظامي کنگره ملي آفريقا را بنيان نهاد و در الجزاير براي جنگ هاي چريکي آموزش ديد. انقلاب در راه بود. ماندلا به کنگره ملي آفريقا گفت نمي توان با دستان خالي جلوي حمله يک حيوان وحشي را گرفت. کنگره ملي آفريقا يک شاخه نظامي به نام اوکونتو وي سيزوه (نيزه ملت) ايجاد کرد که رهبر آن ماندلا بود. او نزديک بيست سال را در جزيره خالي از سکنه روبن گذراند. ولي امتناع سرفرازانه او از تسليم در مقابل تهديدات باعث احترام فزاينده به او شد. با شدت گرفتن شورش ها در دهه ۸۰، مقامات آفريقاي جنوبي دريافتند که او شايد تنها کسي باشد که ممکن است بتوانند با او کار کنند. او در فوريه ۱۹۹۰ آزاد شد و در يک سخنراني پرشور در برابر هزاران تن از طرفدارانش قول داد کشور را به سوي صلح و آشتي هدايت کند.
"آنها خوب مي توانند مردم را سازماندهي کنند و راي بياورند ولي آيا به همان خوبي هم مي توانند کشور را اداره کنند" اين جمله آغازين سرمقاله مهمترين روزنامه مخالف نلسون ماندلا در فرداي پيروزي وي در انتخابات رياست جمهوري آفريقاي جنوبي بود. سايه پررنگ سفيد پوستان بر اقتصاد و امنيت مهمترين مولفه اي بود که هواداران آپارتايد براي بازگشت خود به قدرت به آن اميد بسته بودند. با اين حال درک صحيح ماندلا نسبت به فضاي قطبي و جزاير قدرت در کشورش باعث شد تا وي به خوبي بتواند دوران گذار به دموکراسي را در آفريقاي جنوبي مديريت کند. ماندلابه عنوان يک مبارز آزادي خواه معتقد بود: «آزاد بودن به معناي خلاصي از زنجير خود نيست، که به معناي انتخاب شيوه اي از زندگي است که به آزادي ديگران احترام بگذارد.» وي با تاکيد بر اين فکر که آزادي هر فرد بدون احترام به آزادي ديگران معنا ندارد، تصميم به نوشتن «منشور آزادي آفريقاي جنوبي» گرفت. يکي از اصول محوري اين منشور، که در سال ۱۹۵۵ توسط ماندلا و همرزمانش تهيه شد، اشاره به مفهوم کثرت گرايي و چند گانگي عقيدتي و حزبي براي آينده آفريقاي جنوبي بود. همان چيزي که نظام آپارتايد را در مقابلش خلع سلاح کرد.
بررسي زندگي سياسي ماندلا حکايت از آن دارد که وي نه يک ماکياوليست بود و نه يک آرمان گراي تخيلي. ماندلا مردي انقلابي بود که به ضرورت زمان و مکان سلاح در دست گرفت، مبارزه کرد، زندان رفت، خشونت ورزيد، از تکنيک هاي روز تبليغاتي براي رسيدن به قدرت بهره گرفت، در قدرت عقلانيت به خرج داد و به موقع با سياست خداحافظي کرد. از آن رو است که امروز دنيا به احترامش ايستاده است.
روزنامه رسالت مطلبی را با عنوان«بايد ها و نبايدهاي روحاني»به قلم دکتر امیر محبیاد در رابطه با گزارش 100 روزه رئیس جمهور از عملکرد دولت در ستون سرمقاله این روزنامه به چاپ رساند:کد مطلب: 28320
آدرس مطلب: https://www.zahednews.ir/vdce7x8w.jh8vwi9bbj.html