یادداشت؛
شهادت درب مسجد، پاداش سالها جهاد
همسر شهید جواد کریمکشته گفت: این شهید گرانقدر فرمانده پایگاه بسیج شهید عرب خزایی بود که پنجم مردادماه ۱۴۰۴ حین تأمین امنیت نمازگزاران مسجد امام هادی(ع) توسط گروهک تروریستی انصارالفرقان ترور شد و به شهادت رسید.
تاریخ انتشار : سه شنبه ۷ مرداد ۱۴۰۴ ساعت ۰۹:۰۲
زهرا براهویی، همسر شهید جواد کریم کشته در یادداشتی به
زاهدنیوز نوشت: یکشنبه بود، روزی که هیچگاه فراموش نخواهد شد. جواد، مثل همیشه، قبل از اذان از خانه بیرون رفت. میدانستم مأموریت دارد، اما نمیدانستم این آخرین بار است که صدای قدمهایش را میشنوم. هنگام تأمین امنیت نمازگزاران در مسجد امام هادی(ع) شیرآباد، همانجا، درست درِب مسجد، هدف گلولههای گروهک تروریستی قرار گرفت و پر کشید.
او سالها خالصانه برای مردم کار کرد؛ بیمزد و منت. میگفت: «اگر قرار باشد روزی بروم، باید در راه ولایت و امنیت مردم باشد، نه در رختخواب.» جواد همیشه آرزوی شهادت داشت. بارها دیده بودم با صدای بلند از خدا میخواست که شهید شود. روز قبل از ترورش، در تشییع پیکر شهدای حمله تروریستی دادگستری زاهدان، تابوتها را با اشک و آه بدرقه میکرد و آرام گفت: "خوش به سعادتشان... من کی نوبتم میرسد؟"
جواد مردی انقلابی، جهادی و بسیار ولایتمدار بود. خانهمان در منطقه باقری، کوچک و ساده است، اما دیوارهایش مزین به عکسهای مقام معظم رهبری، شهید سلیمانی، احادیث اهلبیت(ع) و پر از فضای خدمت و اخلاص. درآمدی نداشت جز همین مسئولیتهای بسیجی. اما هیچگاه گلایه نمیکرد. با تمام سختیها، دلش قرص بود به رضایت خدا و لبخند رهبر.
او شش فرزند داشت؛ کوچکترینشان نوزادی شیرخواره است که در زمان حیات پدر، به احترام ارادت عمیقش به مسجد امام هادی(ع)، نام «هادی» را برایش انتخاب کردیم. حالا وقتی به چهره معصوم این نوزاد نگاه میکنم، گویی پدرش را میبینم؛ آرام، باصلابت و بیادعا.
خانهمان ساده بود، مثل دل جواد. نه تجملی داشتیم، نه توقعی. تمام زندگیاش را پای مردم گذاشت، بیهیاهو و بیچشمداشت. بارها میگفت: «اگر محلهمان امن نباشد، خانهی خودمان هم در امنیت قرار ندارد.» و حالا همان محله، با چشمان اشکبار، با خاطرات او وداع میکند پیکر این شهید آغشته به خون اما سرافراز است.
چند روز پیش از شهادت، نامش برای پیادهروی اربعین درآمده بود او عازم سفر به کربلا بود با شوق از زیارت کربلا میگفت. اما انگار کربلای او همین شیرآباد بود؛ و عاشورای او، شبهایی که بیچشمداشت در مسجد امام هادی(ع) نگهبانی میداد. شهادت، سالها بود مهمان دلش شده بود؛ این بار فقط در را باز کرد و رفت...
شهادت جواد، تنها داغ من و فرزندانم نیست. زنگ هشداریست برای آنان که هنوز نمیدانند دشمن، حتی به درب مسجد هم رحم نمیکند. اما ما ایستادهایم؛ تا آخر. با همان غیرت، با همان ایمان، و با همان فریادی که جواد همیشه در دل زمزمه میکرد: «امنیت این مردم، از جان من واجبتر است.»
جواد برای ما فقط یک همسر یا پدر نبود؛ تکیهگاه محله بود. هر وقت مشکلی پیش میآمد، مردم به او پناه میبردند. اهل سازش با ناحق نبود، ولی دلش از مهربانی لبریز بود. نه از تهدیدها میترسید، نه از بیمهریها دلگیر میشد. همیشه میگفت: «تا وقتی خدا با ماست، از هیچچیز نمیترسم.» و حالا که دیگر در میان ما نیست، آن قوت قلب، آن آرامش، انگار در تمام فضای خانه و محله پیچیده.
حالا مسئولیت ما سنگینتر شده. فرزندان جواد باید بدانند که پدرشان برای چه آرمانی رفت؛ برای کدام باور ایستاد و جان داد. باید تاریخ این سرزمین را با نام همین مردان بیادعا نوشت؛ مردانی که نه نامشان بر سر زبانها بود، نه تصویرشان روی دیوار شهر، اما خونشان ستون امنیت شد. راه جواد تمام نشده؛ تازه آغاز شده است... و ما ادامهدهندهایم.
انتهای خبر/