کد مطلب: 6348
 
آنچه به آن می‌اندیشیم اتفاق خواهد افتاد
تاریخ انتشار : يکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۲۰:۲۱
زاهدانه: ناگهان دست کودک به چراغ روی میز می‌خورد، چراغ به زمین می‌افتد و می‌شکند؛ حالا چه اتفاقی می‌افتد؟
به گزارش زاهدانه به نقل از تبیان، رفیع‌ترین مرحله در فرهنگ اخلاق، رسیدن به این باور است که ما می‌توانیم اندیشه‌های خود را کنترل کنیم.
چرا از قدرت ذهن برای ایجاد یک واقعیت منفی استفاده می‌کنیم؟ اگر ذهن ما بتواند سلامتی، تنعم و شادی و یا به همان سادگی بیماری، فقر و نومیدی بیافریند، چرا در همه لحظات زندگی، تنعم و شادی را بر نمی‌گزینیم؟

اگر یک روز غول چراغ جادو جلویتان ظاهر شد و به شما گفت سلامتی و شادی را انتخاب می‌کنید یا بیماری و غم را، کدام را انتخاب می‌کنید؟ اگر جنبه‌های مثبت انتخاب مسلم است؛ چرا در مواقعی منفی‌ها را انتخاب‌ می‌کنیم؟ باید چیز دیگری در کار باشد، چیزی عمیق‌تر که ما را وادار به زندگی با اندیشه‌های منفی می‌کند.

ما این سرچشمه تفکر منفی را متأسفانه "احساس ناشایسته بودن "می‌دانیم، اعتقادی عمیق به اینکه «من به قدر کافی خوب نیستم»؛ واژه‌ها و عبارت‌های دیگری نیز برای آن در نظر گرفته شده است که از جمله می‌توان به تأمین نبودن، استحقاق نداشتن، یا کمی عزت نفس اشاره کرد.

احساس شایسته نبودن روی تمامی نقطه نظرهای مثبت ما تأثیر منفی گذاشته، افکار منفی را اعتبار می‌بخشد.

وقتی به جنبه مثبتی از خود برخورد می‌کنیم، بلافاصله احساس ناشایسته بودن پای پیش گذاشته، فرمان دیگری صادر می‌کند؛ «نه نیستی»؛ وقتی چیز مثبتی برای خود آرزو می‌کنیم، احساس ناشایسته بودن می‌گوید: « نه تو استحقاق آن را نداری»؛ وقتی برای ما اتفاق خوشایندی می‌افتد، احساس ناشایستگی اغلب به ما می‌گوید «نه این واقعیت ندارد.»

اما وقتی درباره خود فکر بدی می‌کنیم؛ احساس ناشایسته بودن در مقام موافق ظاهر می‌شود «بله همینطور است، از این هم که فکر می‌کنی بدتر...» وقتی به خود می‌گوییم که نمی‌توانیم به خواسته خود برسیم، احساس ناشایسته بودن می‌گوید «بله حالا واقع بینانه فکر می‌کنی» وقتی اتفاق ناگواری برای ما می‌افتد، احساس ناشایسته بودن قبل از همه در مقام توجیه خود می‌گوید «ببین، هر چه گفتم درست بود ....»

می‌توانیم احساس ناشایسته بودن را به مثابه کسی بدانید که روی شانه شما نشسته و مرتب بیخ گوشتان جیغ می‌کشد «نه نمی‌توانی این کار را بکنی»، « لایق نیستی »، « سعی هم مکن، بی‌فایده است»، «فکر می‌کنی کی هستی؟»، « هرگز از عهده انجام این کار بر نمی‌آیی»؛ « آرام بگیر»، «سزاوار نیستی»، «کسی بهتر از تو باید این کار را بکند.»

اما در حقیقت، مأیوسانه درصدد پنهان کردن این حقیقت هستند که احساس ارزش نمی‌کنند؛ به اعتقاد آنها بی‌ارزش بودنشان واقعیت دارد، توهّم نیست و بنابراین به جای خندیدن به آن، درصدد پنهان کردنش بر می‌آیند.

اگر احساس بی‌ارزش کردن تا این اندازه بنیادی است، آیا می‌توان گفت که با آن زاده می‌شویم؟ ما معتقدیم که انسان برای شادی بیشتر آفریده شده و به عبارت دیگر، محبت، توجه و تنعم از جمله حقوق حقه همه اشخاص است؛ با این حساب، این احساس بی‌ارزش بودن از کجا نشأت می‌گیرد؟

نگاهی به تعلیم و تربیت و پرورش کودک، ممکن است سرنخی برای رسیدن به جواب باشد؛ کودکی غرق در دنیای آفرینندگی خود سرگرم بازی است؛ 2 ساعت به همین منوال می‌گذرد؛ رفتار کودک عالی است؛ تماس او با پدر و مادر و بزرگترش در حداقل خود است؛ والدین از اینکه کودکی به این خوبی دارند راضی و خوشحال هستند.

ناگهان دست کودک به چراغ روی میز می‌خورد، چراغ به زمین می‌افتد و می‌شکند؛ حالا چه اتفاقی می‌افتد؟ ارتباطی جدید میان مقام والد و کودک شروع می‌شود؛ گفت‌وگویی مفصل و تقریباً سراسر منفی؛ داد و فریاد که «این چراغ مورد علاقه من بود»، « چند بار به تو گفتم مواظب باش؛ بچه، بدِ بی‌تربیت»؛ شاید هم پدر و مادر کودک را تنبیه بدنی کنند؛ تقریباً تنها ارتباط متقابل میان پدر ،مادر و کودک این است که « تو بد هستی، خجالت بکش.»

اگر تصویری بکشیم تشویق می‌شویم‌، اما اگر همین تصویر را دوباره بکشیم این بار کمتر از بار نخست مورد تشویق قرار می‌گیریم؛ اما اگر همین تصویر را 5 بار دیگر بکشیم به ما می‌گویند که بهتر است چیز تازه‌ای بکشیم.

اگر مربا را روی فرش بریزیم مورد سرزنش قرار می‌گیریم‌؛ اگر بار دوم این کار را بکنیم با اوقات تلخی بیشتری سرزنش می‌شویم؛ اگر 5 بار این حرکت را تکرار کنیم آنوقت احتمالاً از خدا می‌خواهیم که 7 جان داشته باشیم.

به عبارت دیگر، برای تکرار کارهای خوب به تدریج کمتر مورد تشویق قرار می‌گیریم؛ اما برای تکرار یک عمل خطا بر شدت سرزنش و مجازات افزوده می‌شود؛ بعضی از بچه‌ها صرفاً برای جلب توجه دیگران کارهای خطا می‌کنند؛ زیرا حتی توجه منفی از توجه نکردن بهتر است؛ بی‌توجهی و نادیده گرفتن کودک مفهوم ترک کردن و او را به حال خود گذاشتن است.

چیزی در درون ما تعداد تشویق‌ها و سرزنش‌ها را جدا از یکدیگر جمع می‌بندد؛ از قرار، آنطور که معلوم است شمار سرزنش‌ها به مراتب بیشتر از تشویق‌هاست.

در این شرایط، احتمالاً به این نتیجه می‌رسیم که آدم بدی هستیم و اگر کار فوق العاده جالبی صورت ندهیم، مشمول عنایت نمی‌شویم؛ اگر می‌خواهیم در این دنیا مورد توجه و تشویق قرار گیریم باید از هر چه کار بد است هر اندازه جزیی پرهیز کنیم؛ به عبارت دیگر، فرض بر بد بودن است مگر آنکه کار خوبی صورت دهیم؛ بد، دوست نداشتنی، نه خیلی خوب، نا شایست، بی‌ارزش.

به تدریج درباره خود چنین برداشتی پیدا می‌کنیم و از این زمین حاصل خیز تفکر منفی ما شکل می‌گیرد؛ مطمئناً دارای افکار مثبت فراوان هستیم، اما افکار منفی را بیشتر باور می‌کنیم؛ در برخورد با افکار منفی خویش، به هر اندیشه مثبت بر چسب کذب و دروغ می‌زنیم، اندیشه منفی با استقبال رو به رو می‌شود، احساس ناشایسته بودن بر آن مهر تأیید می‌زند و آن را دقیق و صحیح قلمداد می‌کند.

پس اگر خدای ناکرده با تفکرات منفی این مقاله احساس همنواعی می‌کنید، بیایید خود را شایسته‌تر از اینها بدانید و سعی در افزایش عزت نفس خویش کنید، تا تفکرات منفی از ذهن‌تان رخت بربندد و جایش را خوبی و عشق و نعمت بگیرد.
Share/Save/Bookmark