اولش با احوالپرسی های معمولی شروع کردیم به صحبت کردن از حرف های خودمانی، چیزهایی از عاشقانه های دونفره تا دلتنگی ها و واگویه هایی در خواب های مریم از عبدالحمید در همین چندماه بعد از شهادتش دستگیرم شد.
مریم در این گفتگو، از شنیدن خبر شهادت امید زندگی اش و از ازدواج، سفر و شیوه زندگی کردن عبدالحمید می گوید و مریم 15 سال با عبدالحمید زندگی کرد و دو میوه دل این زوج، محمدامین و زهرا هستند که به یادگار باقی مانده اند.
محمدامین که هم اکنون 15 ساله شده، در محضر رهبری یک دوبیتی خوانده است اینچنین: حقا که از سلاله فاطمه ای/ با خنده ی خود به درد ما خاتمه ای زیباتر از این نام ندیدم به جهان/ سید علی حسینی خامنه ای؛ و زهراخانم که ذوق زده یک ریز از خاطرات اش در دیدار رهبری گفت که آقا عاشق بچه هاست.می گفت: ما فکر نمی کردیم آقا اینقدر با ما خودمانی باشد .
عاشقانه های مریم از عبدالحمید سالاری به قدری برایمان واقعی شد که وقتی با روایتهایش همراه شوی، در اشک و لبخندش سهیم باشی.
شهید سالاری در سال 1355 در روستای سردر از توابع بخش حاجی آباد به دنیا آمد و دوران ابتدایی تا سوم راهنمایی را در زادگاهش می گذراند و به دلیل نداشتن دبیرستان، ادامه تحصیل را در دبیرستان شهید ذاکری بندرعباس دنبال می کند و اول دبیرستان که بوده در نیروی انتظامی ثبت نام می کند وحدود شش سال در شمال کشور در شهرهای رامسر، ساری و فریدون کنار در نیروی انتظامی مشغول به کار بوده تا اینکه در سال 79 تصمیم به ازدواج می گیرد.
گفتگوی تفصیلی همسر اولین شهید مدافع حرم هرمزگان را در ادامه میخوانید.
از ماجرای ازدواجتان با عبدالحمید سالاری بگویید؟
ما دختر خاله پسرخاله بودیم و اولین صحبت از طرف خاله ام با مادرم مطرح شد. مادرم خیلی هم موافق نبود اما از طرف پدرم خیالم راحت بود که با عبدالحمید موافقت می کند. مادرم بحث خواستگاری رو با پدرم مطرح کردند که عبدالحمید با خانواده اش قرار است شب برای خواستگاری بیان. چون خودم موافق بودم و از طرفی هم پدرم با این ازدواج موافق بودند، مادرم مخالفتی نکرد. فردای آن شب، پدرشان از من خواست برای خرید نشان با عبدالحمید به بازار بروم. من، عبدالحمید، خاله ام و زن عمویش رفتیم و یک انگشتر طال و یک دست هم لباس به نشانه نامزدی خریدیم.
برای قبول پیشنهاد ازدواج چه شرطی گذاشتید؟
وی قبل از ازدواج، حدود شش سال در شمال کشور در شهرهای رامسر، ساری و فریدون کنار در نیروی انتظامی مشغول به کار بود و چون خیلی به خانواده ام وابسته بودم دوست نداشتم شمال بروم. طاقت دوری پدر و مادرم را نداشتم و حتی حاضر نبودم همین میناب و شهرهای نزدیک خودمان باشد. فقط دوست داشتم بندرعباس زندگی کنم. یکی از شرط های ازدواجم که با عبدالحمید گذاشتم انتقالی اش به بندرعباس بود.
قبول کردند؟ مراسم ازدواج کی برگزار شد؟
بله، قبول کردند ولی به سختی با انتقالی او موافقت شد. طی آن زمانی هم که شمال بودند خیلی کم می دیدمشان. 12 اسفند 79 ما ازدواج کردیم. بعد از سه روز از ازدواج مان راهی مشهد برای زیارت امام رضا(ع) شدیم. البته از این تصمیم، به هیچ کس نگفتیم. فقط به پدرم گفتم ما تصمیم داریم مشهد برویم. خیلی خوشحال شد. استقبال هم کرد، گفت آفرین خیلی خوبه که اولین سفر زندگیتان را با حرم امام رضا(ع)شروع می کنید. زن ذلیل نبود! به نظراتم خیلی احترام می گذاشت همیشه به پدرم احترام خاصی می گذاشت.
اولین سفر زندگی ایشان را چطور دیدید؟ (اشک از چشمانش جاری می شود) سفر خیلی خوبی بود. سه روز توی مشهد ماندیم. روز دوم ماشین دربست گرفت کل مشهد را گشتیم. عبدالحمید خیلی اهل گردش بود. هر شهری هم مسافرت می رفتیم تمام جاهای دیدنی آن شهر رو می رفتیم. یه بار 45 روز مرخصی گرفت و گفت: می خوام ببرمت شمال جایی که محل خدمتم بوده-رامسر، فریدون کنار و ساری، تمام جاهای این شهرها را گشتیم. با اینکه باردار بودم ولی تمام جاها را تفریح کردیم.
شهید سالاری در زندگی و تصمیم ها فقط حرف، حرف خودشون بود؟
زن ذلیل نبود! به نظراتم خیلی احترام می گذاشت. خرید خانه با من بود، حتی لباس هایش را هم من انتخاب می کردم و می خریدم. یکبار خودش رفت خرید لباس. برای زهرا و محمدامین لباس خریده بود و یه دست لباس هم خیلی خوشش اومده بود برای من. از اون به بعد هرجا مهمونی عید می رفتیم می گفت این لباس رو بپوش، منم سربه سرش می گذاشتم که فامیل نمیگن زنش همین یه دست لباس رو داره! اما چون دوست داشت چندین بار اون لباس رو پوشیدم. همیشه به پدرم احترام خاصی می گذاشت. یک بار بخاطر شکستن بینی اش در درگیری با قاچاقچی ها در بیمارستان بستری بود. زمان ملاقاتی هم تمام شده بود من و پدرش بالای سرش بودیم. وقتی به هوش آمده بوده یکدفعه گفت پس بابات کجاست. گفتم چون ملاقاتی تمام شده از اتاق بیرونش کردن. با حالتی عصبانی به پرستارها همیشه پدرمو آقای سالاری خطاب می کرد گفت کی گفته آقای سالاری رو بیرون کنید؟ بهشون بگید بیاد داخل...
از تولد فرزاندانتان بگویید...
محمدامین فرزند اول ماست. محمدامین سوم مهر سال 81 به دنیا آمد و 22 آبان 82 هم زهرا به دنیا آمد. عبدالحمید روزی که پسرمان به دنیا آمد برای همه پرستارها شیرینی خرید. محمدامین در هفته وحدت به دنیا آمد. بهشون گفتم از پدر من و پدر خودت بپرس که چه اسمی انتخاب کنیم. پدر عبدالحمید گفت محمدرضا. پدر منم هم گفت چون تو هفته وحدت و تولد پیامبر(ص) و امام صادق(ع) به دنیا آمده محمدصادق. خودم هم از قبل محمدامین نظرم بود. چون همیشه به نظراتم احترام می گذاشت. زمانی که می خواست بره ثبت احوال شناسنامه بگیره گفت چه اسمی بذاریم که پدر تو و پدر من ناراحت نشن؟ گفتم از نظر پدر من مشکلی نیست. در ثبت احوال بازهم منتظر من بود که چه اسمی بگذارم، گفتم بذار همون محمدامین که من انتخاب کردم که هیچ کدام ناراحت نشن.زهراخانم هم چون تو ایام شهادت امام علی(ع)به دنیا آمد، نه فقط خودم که خیلی از فامیل ها زنگ زدن اسم دخترت رو زهرا بذار. چون تو فامیل اسم فاطمه زیاد بود من زهرا را انتخاب کردم و شهید هم نظر منو انتخاب کرد.
از رفتن به سوریه اش بگویید... نظر شما را پرسیدن؟
به من در حد تلفن اطلاع داد. باور هم نکردم آمد با بچه ها خداحافظی کرد. یک گوشی هم دستش بود، گفت این گوشی مال زهراست. البته یکی دوماه قبلش به زهرا می گفت این گوشی را به تو میدم. محمدامین هم چون چندساله تو ماههای محرم و صفر تو روستا مداحی می کنه، گفت یه گوشی جدید هم برای محمدامین میخرم.دیگه راجع به سوریه با بچه ها حرفی نزد. از بندرعباس که اقدام کرد با اعزام ایشان موافقت نکردند. گفتند فعال اعزامی به سوریه نداریم.
26 مهر 93 از طریق دوستانشان در سیستان و بلوچستان رفتند سوریه. قبلش یه دوره 15 روزه در تهران گذروندن. از آنجا هم می روند دمشق. اولین جایی هم که رفته بود حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) بوده. بعد از آن رفتند حلب.
چندمین باری بود که می رفتند سوریه؟ چگونه شهید شدند؟
بار اولش بود و در اولین اعزام هم شهید شدند. تو محاصره با داعش به دلیل برخورد اصابت خمپاره که نزدیک اش افتاده بود شهید می شوند. زهرا گریه می کرد و می گفت بابام شهید شده، زهرا رو دعوا کردم. دیدم زیرنویس تلویزیون می نوشت شهید عبدالحمید سالاری، فرزند حمزه! بازهم قبول نمی کردم!
خبر شهادت را چه کسی به شما داد؟
در زمانی که ایشون سوریه بود و عبدالحمید شهید شده بود، پدر و مادرم کربلا بودند. منو و برادرم هم چون در تدارک مفصل برای استقبال از پدر و مادرم بودیم برای خرید رفته بودیم بازار. هیچ کس از فامیل توان و جرات دادن خبر شهادتش را به من نداشتند. فقط اطلاع دادند که زن عموی مادرم فوت کرده. ولی تو دلم همش دلشوره بود و احساس می کردم یک جوان فوت کرده.دخترم با خاله ام رفته بودند بهشت زهرا. وقتی تلفنی به خاله ام گفته بودند عبدالحمید شهید شده، دخترم یه چیزایی فهمیده بود. وقتی از خرید برگشتم همان دم در حیاط که رسیدم دخترم گفت خبر داری کی فوت شده؟ گفتم آره، هیچی نگو. چون دوست داشتیم برای استقبال از پدر و مادرم از کربلا سنگ تمام بگذاریم نمی خواستم خبر بد بشنوم. زهرا دوباره اومد کنارم گفت نه مامان خبر داری کی شهید شده؟! وقتی این رو گفت، یک دفعه به دلم افتاد، اتفاق بدی برای من افتاده. زهرا گفت بابا امیدم ، عبدالحمید در فامیل و خونه به امید معروف بود- شهید شده. باز زهرا رو دعوا کردم.
یعنی هنوز هم باورتان نمی شد آقای سالاری شهید شده باشه؟
من اصلاباور نمی کردم. به داداشم گفتم آقا کاظم زنگ بزن سپاه ببین حقیقت داره یا نه، درهمین حین محمدامین داشت تلویزیون نگاه می کرد. پسرم گفت راسته راسته تو تلویزیون داره می نویسه. دیدم زیرنویس تلویزیون می نوشت شهید عبدالحمید سالاری فرزند حمزه! بازهم قبول نمی کردم! چون عکس و تصویری نشون نمی داد.داداشم که جویا شد گفت صحت داره عبدالحمید شهید شده. گفت: گفتن چندتا عکس از عبدالحمید برامون بفرستین (بار دیگر بغض و اشک های آرام، به سراغ چهره خانم سالاری می آید و می گوید) سریع زنگ زدم پدرم، گفتم شما الان کجایی؟ گفت یک ربع دیگه می رسیم مرز ایران. باز تحمل کردم. اصلا نمی دانستم چکار کنم. بنشینم؟ راه برم؟ نمی خواستم جلو بچه ها واکنش بدی نشان بدم. بیست دقیقه بعدش پدرم زنگ زد ما لب مرز هستیم. گفتم دقیقا کجایین؟ میخواستم مطمئن شوم که جایی نشستن و مستقر شدن! فقط گفتم عبدالحمید شهید شده. دیگه نتوانستم حرفی بزنم... فامیل از صبح خبر داشتن، اما چون در منزل ما کسی نبود و من خبر نداشتم، نمی خواستن بهم خبر بدهند که چه اتفاقی افتاده است.
از زمان شهادت ایشون تا روزی که شهید را آوردن بندرعباس چند روز طول کشید؟
سوم آذر امسال همزمان با 12 صفر شهید شدند، شب سیزدهم آذر هم از تهران به بندرعباس و روز چهاردم هم تشییع جنازه در بندرعباس بود. از آنجا هم به سمت حاجی آباد . البته بخاطر وضعیتم و بچه ها نتوانستم برای تشییع بروم.
کجا به استقبال شهید رفتید؟ مراسم خاکسپاری کجا بود؟
بیمارستان صاحب الزمان بندرعباس. البته من صورت شهید رو ندیدم. مراسم خاکسپاری در روستا برگزار شد. 5 آذر شهید تمامی مردم حتی از اطراف هم آمدند برای تشییع و تدفین.
به نظر شما کدام ویژگی اخلاقی ایشان باعث شد داوطلبانه برای دفاع از حرم حضرت زینب به سوریه بروند و به این درجه از لیاقت برسند؟
همیشه و برای همه گفتم که یکی از کارهای خوب اش این بود که به مادرش احترام می گذاشت. علاقه خاصی به مادرش داشت. بنظرم همین خصلت باعث شهادتش شد. مادرش با این سن به سفر مشهد نرفته بود. یکبار که مادرشان خیلی مریض شد، شهید ایشان را برای مداوا به یزد بردند. به من گفتند که مادرم را می بریم یزد بعد هم می بریمش مشهد، ولی نمی خوام کسی بفهمه. بعد از اینکه کارمان در یزد تمام شد، صبح زود بدون اینکه به خودشان چیزی یگوییم به سمت مشهد رفتیم. مادرش گفت شما مثل اینکه بر نمی گردین. سمت دیگه ای دارید میرین. گفت می خوام یک جایی دیگه ببرمت بازهم نگفت کجا. ظهر موقع ناهار من لو دادم گفتم خاله میدونی پسرت می خواد کجا ببرت؟ می خواد ببردت مشهد. خیلی خوشحال شد، همونجا خاله ام از سر شوق گریه کرد. چون تا حالا نرفته بود خیلی خوشحال شد.
گفتید آخرین بار صورت شهید را ندیدید چرا؟ بچه ها صورت پدر رو دیدن؟
دوست داشتم ببینم ولی گفتند صورتش زیاد ضربه دیده نخواستم خودم و بچه ها ببینند. من اگر صحنه دلخراشی رو ببینم تا آخرعمر از ذهنم خارج نمیشه برای همین پدرم هم اصرار داشت که نبینیم. دوست نداشتم. می خواستم همون خاطره قبل از سوریه رفتنش تو ذهنم باشه.
چه تصویری از ایشون در ذهنتون مونده؟ آیا در این مدت خواب ایشان رو دیده اید؟
تا الان سه بار خواب شون رو دیدم. یکی که هفته اول بعد از شهادتشون بود. چون عبدالحمید بعد از 13 سال از نیروی انتظامی بیرون آمد و شغل آزاد داشت- من همیشه رو این موضوع باهاش دعوا داشتم که چرا از کارت بیرون آمدی .
شب پنجم بعد از شهادتش به خوابم آمد، لباسش گل آلود بود، گفتم از کجا میای؟ گفت یه کار خیلی خوب برام پیدا شده. گفتم چه کاری؟ گفت تو به این کارها کاری نداشته باش. بعد آمد تو اتاق یه چیزی بهم داد، چیزی شبیه کارت بود. گفت اینو بردار هرچی دوست داری بخر. موقعی از خواب بیدار شدم موقع اذان نماز صبح بود. هردفعه که خوابش رو دیدم موقع اذان بوده یا بیدار شدم دیدم پدرم داره نماز می خونه. همیشه یک دلگیری از بعضی ها داشتم و دارم. چون می گفتند شوهرش شهید شده، پول خوبی گیر بچه هاش میاد. دفعه دوم که خواب دیدم، انگار که در بیداری بود.
همیشه عادت داشت منو حاج خانوم یا مریم خانوم صدا کنه. در خواب دقیقا گفت: حاج خانوم، مگه تو نمیدونی فلانی عادتشه این حرفو میزنه! خودتو ناراحت نکن. بیکاری! نشستی حرف این مردمو گوش میدی... یکدفعه از خواب بیدار شدم صدای اذان از مسجد می آمد.
این روزها محمدامین روی عکس های باباش برا خودش کلیپ و مداحی میگذاره. چندبار از گوشی ام حذف کردم چون زود اذیت می شوم. هفته گذشته رفتم روستا قبلش هم رفته بودم دکتر. شب دوباره خوابشو دیدم. تو خواب منو و پدرم و عبدالحمید از منزلی بیرون می آمدیم. خانه همسایه بود، دیوارش طوری بود که اندازه چهارتا بلوک سوراخ بود و از این یکی آب شفاف و گوارایی بیرون می آمد. عبدالحمید از بلوک سوم آب خورد. صدا زد مریم بیا از این بلوک آب بخور، خیلی خوشمزه است. آبی که خوردم اینقدر خنک بود که نمی شد گفت آب سردخانه بود. بعد گفت بچه ها را ببریم گردش، رفتیم جلومون دریا بود. آنجا یک گروه فیلمبرداری بود. زهرا و محمدامین گفتند بریم بازیگرها رو ببینیم. شهید رفت کنار دریا ایستاد. به زهرا گفتم باباتو صدا کن بیاد اینجا خیلی باصفاتره. در همین حین گروه آمدند پیش ما، گفتند شما همسر شهید سالاری هستین اینجا انگار همه چیز فراموش شده بود که با عبدالحمید گردش رفتیم و چندتا فرزند دارید، در حین سوال پرسیدن از خواب بیدار شدم که دیدم پدرم نماز می خوانند. اینجا بود که بغضم ترکید و پتو رو کشیدم روی سرم و شروع کردم به گریه کردن... دو سه هفته است که عجیب دلتنگ اش شده ام.
حرف آخرتون به شهید؟
فقط به عبدالحمید می گویم خوش به حالت که چنین راهی رو انتخاب کردی. کسی که از کشور همسایه برای دفاع از حرم دختر پیامبر رفت، سعادت بالایی داره. باید گفت خوش به سعادتش.
ظاهرا دیداری هم دی ماه 93 با حضرت آقا داشتید کمی از این دیدار بگویید...
23 دی ماه به همراه هفت خانواده شهید مدافع حرم دیگر، دیداری با آقا داشتیم. زهرا و محمدامین و پدرم هم بودند. زمانی که به آقا گفتم زهرا خانم تکواندوکار هستند، خیلی خوشحال شدند. الان زهرا و محمدامین برای آقا و خیلی از اون افرادی که تو دیدار بودند، شناخته شده هستند. در این سفر نکته ای که برام خیلی جالب بود. مادری از من خواست برای پسرش که چندبار رفته سوریه دعا کنم شهید بشه!
انتهای پیام/