زاهدانه : وبگاه "
جوان انقلابی " نوشت:
سلام!
از اونجایی شروع میکنم که ۵ سالم بیشتر نبود و به قول مادرم: پدرم رفت پیش خدا!
پدرم شهید شد و من شدم دختر شهید و توقعات طبق طبق مردم و حرفاشون راجب فرزندای شهید….
از همون اولش قاطی بازیای بچگونمون چادر سرمون بود! ولی کم کم چادر جاشو داد به لاک و شال و کفشای پاشنه دار مامان!
خب بچه بودیم دیگه تحت تاثیر فیلمها و مخصوصا عروسکامون که تو اون دوران باربی جای خاصی تو قلب دختر کوچولوها داشت!!!
تو یه خانواده کاملا مذهبی بزرگ شده بودم ولی هیچ اجباری برای چادر سر کردن من نبود اما خب باید حجابم کامل بود!البته بماند که مامانم همیشه گوشزد میکرد که من دوست دارم دخترم چادری شه!منم همیشه خودمو تو رویاهام با چادر میدیدم تا سن ۱۱ سالگی!
مامان من یه ازدواج مجدد داشتن و من و برادرمم خلی خوشحال از این موضوع بودیم!
ولی بعد ها همسر مامانم ازم خواست که هروقت با اونها میرم بیرون چادر سرم باش!!!
(ینی اگه سرت نکردی با ما نیا بیرون!!!) خب منم سنم کم بود وتنها نمیتونستم برم بیرون وآمادگی سر کردن چادرم نداشتم مخصوصا تو اون سن که خلی از هم سن و سالام خط میگرفتم!!!این مسئله باعث تنفر من از چادر شد!به طوری که حتی وقتی مسجد و جاهای مذهبی میرفتمم به اجبار سرم میکردم!سر که چه عرض کنم عین شنل زورو مینداختم رو دوشم و بادش میدادم!
با این کار اونا نه تنها چادری نشدم بلکه وضع حجابم روز به روز بدتر میشد و از خانوادم فاصله میگرفتم و هیچجا باهاشون نمیرفتم چادر برام مثل یه قول بزرگ و بد بود!
دعواها و بگو مگو ها وتنفر از چادر ما تا سن ۱۵ سالگی ادامه داشت! حتی کار به جاهای باریک کشید و باعث شد من یه مدتی خونه نرم و از خانوادم جدا بشم ولی خلی باهام حرف زدن اونم مدتی جواب داد ولی دوباره روز از نوع روزی از نوع…
مامانم همیشه میگفت: وقتی روزای آخر پدرت بود من بهش گفتم برا دخترم خلی نگرانم اونم با اطمینان بهم گفت دخترمون عین خودت میشه نگران نباش….
یه مدت از این موضوع خوشحال بودم که پدرم نیست چون هی بقل گوشم میخوندن اگه پدرت بود اینجوری نبودی!ولی بعدها هم منظور حرفهای بقیرو فهمیدم هم نظرم عوض شد!

این ماجراها ادامه تاشت تا اینکه یه روز:داشتم از یه محفل ادبی برمیگشتم که یه مردی که طرز لباس پوشیدنش شبیه کارگرای سر چهار راه بود یا یه کیسه پلاستیکی پر نوشابه کنار من وایساده بود وقدم قدم با من راه میومد!سرعتمو کم کردک که بره جلو تر از من رفت و هی برمیگشت پشتشو نگاه میکرد تا اینکه یه هو یه جا وایساد و شروع کرد راجب من نظر دادن!اولین باری بود که تو خیابون احساس ترس کرده بودم و دلم میخواست دوتا پا دارم دوتام قرض بگیرم بدوام!!از خودم بدم اومده بود که یه مرد بی فرهنگ به خودش همچین اجازه ای داده بود….
به طور عجیب و باور نکردنی از اون روز چادر رفت سرم و تا الان هیج جا از سرم در نیمده بعضی موقع ها اون مردو دعا میکنم میگم ایشاا… خدا هدایتش کنه که باعث شد من هدایت شم! خلی از دخترا این اتفاقا براشون میفته ولی ازش به راحتی میگذرن….
البته ناگفته نماند که آشنایی من با سایتهای مذهبی خلی موثر بود روی چادر سر کردنم الانم میگم هرچی دارم از شهدا دارم!
اجبار چیزیو درست نمیکنه بلکه بدتر هم میکنه و باعث فراری شدن بچه ها از حجاب میشه باید فضای خانواده جوری باش که خود بچه ها حجابو انتخاب کنن.
انتهای پیام/