کد مطلب: 12308
 
دلش را اتش زده بودم
تاریخ انتشار : دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۱۶

  زاهدانه:مدیر وبلاگ "انعکاس" نوشت:

دلش را آتش زده بودم این را می شد از نگاهش فهمید، با عشوه گفتم: مرصی آقا! همین جا پیاده میشم.... راننده تاکسی انگار از خواب پریده باشد، تکانی خورد و با دستپاچگی راهنما زد و در میان داد و بیداد ماشین پشت سرش، کنار خیابان توقف کرد... از طرز لباس پوشیدن و صحبت کردنش، معلوم بود به قول مادرم چشم دریده نیست! اما به قول عمه ام با این مانتو و آن شراره بیرون زده از روسری ام، می توانستم هر مردی را چشم دریده کنم.
 پول را که گرفت نگاهش را به زور از من دزدید، گمانم حس گناه و نا امیدی برای به دست آوردن من، توام باعث شد، خیلی کوتاه بگوید بفرما آبجی...

باید می رفتم، کلاسم داشت دیر می شد، حال و حوصله توبیخ خانم علیمی را نداشتم، بنابراین بی اعتنا پول را گرفتم و راه دبیرستان شهید علیرضایی را در پیش گرفتم.


به کاغذ توی دستم، که چند جوان ریشو پشت چراغ قرمز چهار راه سعادت داده بودند، نگاهی کردم، اولش نوشته بود السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س) بقیه اش را می شد فهمید حتما اطلاعیه هیاتی ...چیزی بود مچاله اش کردم و بیرون انداختم ...
چقدر تصاویر آن روزها روشن است،  انگار من همان میترا دختر 17،۱۸ ساله ام، اما واقعیت این است حالا من یک زن سی و سه ساله با دو بچه  قد و نیم قد هستم.
نمی دانم امشب چرا ذهنم به گذشته ها پرواز می کند؟! شاید از تنهاییست، شاید هم به سرم زده، نگاهی به صورت ترانه و عسل میاندازم، چقدر بی خیال و عمیق و معصومانه  خوابیده اند، دوبار اضطراب آینده شان به جانم می ریزد....  شماره امیر را برای چندمین بار پیاپی می گیرم، کاش حداقل جوابم را بدهد!.... باز صدای همان زن با لحن خشک و بی احساس... می گوید: در حال حاضر مشترک مورد نظر قادر به پاسخ گویی نیست لطفا....
حالا دیگر مدتهاست، می دانم امیر شماره دیگری هم دارد که من نمی دانم.....


و خیلی وقت است که تنها همدم من همین صداست، آنقدر با او انس گرفته ام، که اسمش را تینا گذاشته ام!! تینا اسم دوست دوران دبیرستان و دانشگاهم است، یادم هست چقدر لذت می بردم وقتی پای صحبتش درباره حقوق و آزادی زنان می نشستم همه می دانستند خانه شان آنتن ماهواره ای دارد.
تکه کلام تینا همیشه همین بود:ما که نمی تونیم به خاطر اینکه مردا قلقلکشون نشه، خودمونو هفت لایه بپوشونیم.
راستش این حرفش خیلی به دلم نشسته بود و به قول مادر بزرگم بی حیایم کرده بود، اولین بار محمد آقا بقال سر کوچه مان را شیدا کرده بودم، که البته با یک زن و دو بچه برایش یک آرزو ماندم و بعدها خبره این کار شده بودم، طوری که می توانستم هر مردی را به غمزه ای اسیر کنم برایم سن و سالشان هم فرق نمی کرد مهم آن لذتی بود که تینا اسمش را گذاشته بود لذت آزادی ...
ناامیدانه روی کلید تکرار فشار می دهم، اما دوباره این تینا است که پاسخم را می دهد عجیب است! بعضی وقتها فکر می کنم، اصلا خود همین خانم است که دارد مرا و زندگیم را به بازی می گیرد ...
به فکر خودم لبخند تلخی می زنم، یاد حرفهای امیر در سر قرارهای عاشقانه مان می افتم: تو میون همه دخترا از همه خوشگلتری، مخصوصا آن گونه هات که منو دیوونه کرده.
و حالا نمی دانم بازی را به چه کسی باخته ام، که این جمله امیر دیگر در زندگیمان تکرار نمی شود!!!


باز کلید تکرار را می زنم این بار بوق می خورد با دستپاچگی گوشی را بر می دارم: صدای امیر که انگار از ته چاه می آید.
 می گوید: الو سلام عزیزم! تا چند دقیقه دیگر خانه ام .... گوشی را قطع می کند و مهلت نمی دهد که بگویم چقدر بی او تنهایم و چقدر امشب دلم هوای با او بودن را داشت و عسل و ترانه را با دروغ (بابا دیگه الان میاد )خواباندم و چقدر تینا جواب سر بالا بهم داد.
 و مهمتر از همه اینکه حق با اوست باید فکری به این گونه های صورتم بکنم، که ریخت صورتم را بهم ریخته ......
انتهای پیام/


Share/Save/Bookmark